![]() |
![]() |
|
| من اناری را میکنم دانه به دل میگویم خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود ... |
|
تو خاموشی
خونه خاموشه شب آشفته گل فراموشه
پشت این روزن
تلخ و بی کوکب
تو شکستم
من بسوگ من نشستم
گریه کردم
بپوش امشب
گونه هام بردار
دست مهتابو دست من بسپار
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط کسرا |
|
|
فکر می کنم. به کوچه باغی که تا مدرسه هر روز منو می بینه فکر میکنم. به پرنده هاش به درختاش به گلاش به خونه هایی که تا دیروز نبودن به آدمایی که تازه می بینمشون به اتفاقایی که تازه میفتن. به دبیر وقتی که داره خمیازه میکشه ، یا به دوستم وقتی که خوابه یا به تخته سیاه که پر از معادله و فرموله، به پنجره های کلاس که حالا دیگه تا آخر بازن ، به آسمونی که اون پایین سیاهه و اون بالاها آبی، به آدمهایی که اون دورها دارن راه میرن فکر میکنم. به راه برگشت که حالا شلوغ تر از صبح شده به خورشیدی که حالا دیگه می سوزونه ، به گلی که قسم می خورم صبح غنچه بود، به چشمهای مادرم که وقتی صبح میرفتم مدرسه بسته بود ، به اون مرد با لباس نارنجی که تمام شب رو داشت جارو می زد و صبح خسته بود ، به خونمون که صدای تلوزیونش سلام من رو میخوره تا مادرم نشنوه ، به کتاب های تلنبار شده ی تست روی میز به مهر نمازم که صبح سرد بود و انگار که پیشونیمو می بوسید و حالا تحویلم نمیگیره ، به سالاد خوش رنگ سفره ی ناهار فکر میکنم. به خواب بعد از ظهر که منو می بلعه و به چشمام که طاقت میارن و باز می مونن که تو روخدا چار تا تست دیگه رو بزن فکر میکنم.به بوی نسیم بعد از ظهر بهاری فکر میکنم که دلم رو میبره، به قطره های بارون خجالتیش فکر میکنم که بوی خاک نم خورده اش منو حال میاره ، به دلم فکر میکنم که تالاپ تولوپ میکنه برای روزهای سبز بهاری که امسال چه به موقع اومد دلم داشت می پوسید. به رنگ چایی بعد از ظهر که همه دور همیم و من خوشحالم و تو دلم میگم کاش چایی ها هیچ وقت سرد نمی شدند، به ساعتی که نگاه میکنم و یاد یه کار نکرده ی دیگه میفتم فکر میکنم. به شهر شلوغم فکر میکنم به بوی دودش و به سیاه و سفیدیش به آدمهای حیرونش به بچه ها که از مدرسه تعطیل شدن به دلهره ی الکی که افتاده به جونم به دخترای کوچولوی دوقلویی که هیچ فرقی با هم ندارن و منو نگاه میکنن فکر میکنم. به دست های کنار پیاده رو که به سمت هرکس و ناکس دراز میشه ، به جوجه کلاغی که کنار خیابون مرده فکر میکنم. به حول و ولای مردم تو این آخر سال به شوقی که تو چشمای همه هست به ترسی که تو چشمام بود وقتی به آینه نگاه میکردم فکر میکنم. به درسایی که نخوندم به کارهایی که نکردم به اشتباهام به رویاهام فکر میکنم. به دختر هایی که به خاطر لباس ها و قیافه شون من ازشون می ترسم فکر میکنم به پسرهایی که با موتورهای رنگارنگشون و با موهای عجیب و غریبشون تو خیابون تک چرخ میزنن فکر میکنم به بچه هایی که انگار از چیزی فرار میکنن و بعدش صدای وحشتناکی میاد و پیرمرد کنار خیابون که میگه «پدرسوخته ها رفتند پیشواز چارشنبه سوری» بعدم قه قهه میزنه فکر میکنم. به سوری بودنش! به قلبم که فکر میکنم یهو سیاه شده و دست بغض داره خفه ام میکنه یا فریاد هایی که توی سینه ام قایمشون کردم به ای خدایی که میخوام یه روز داد بزنم و بزنم زیر گریه و سرم رو بزنم به دیوار بعدم به خودم میگم تو عرضه ی این کارو نداری و تو دلم به خودم می خندم فکر میکنم. به تویی که داری به خودت میگی این چقدر نا امیده فکر میکنم. آره به صفحه ای که توش درد دل میکنیم و به کسایی که میخوننش فکر میکنم. به عمر فکر میکنم، به زمان. نمی دونم چرا دارم به آخرین بار که مادرم منو بوسیده فکر میکنم. کی بود؟ آهان 13 سال پیش وقتی که داداشم به دنیا اومده بود و مامانم بعد از سه روز اومد خونه و من پریدم بغلش و به های های گریه ی دلتنگیم که اشکاش می ریخت روی شونه ی مامانم فکر میکنم. به بابام فکر میکنم که چرا هی فراموش میکنه من کلاس چندمم. به مرده ها فکر میکنم. دلم میگیره وقتی به آقاجونم فکر میکنم. 5 ساله که رفته زیر و خاک من به اندازه ی 50 سال دلتنگشم. به مادر بزرگم که الان گوشه ی اتاق خوابیده و میرم بالای سرش و میخوام ببوسمش و می ترسم از خواب بیدار بشه فکر میکنم. به نبودنش ... به سالی که گذشت فکر میکنم به غم ها و شادیهاش به سالی که میاد ... نه دیگه خسته شدم. به اینکه مغزم از فکر کردن خسته شده فکر میکنم. به خستگیم فکر میکنم. به خواب فکر میکنم به خواب فکر... . به ساعتی که داره 6 صبح رو نشون میده فکر میکنم. به پنجره ای که بازش میکنم و نسیم یه صبح بهاری توی اسفند که به صورتم میخوره و به نفس عمیقی که میکشم و انگار دوباره متولد شده ام فکر میکنم. به آرزوهای بی انتهام نه به زندگی فکر میکنم به خدا فکر میکنم به شما فکر میکنم. فکر میکنم فکر میکنم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط کسرا |
|
|
. . . صدایت را شنیدم من غمم در دل زیاد و دست من خالی اگرچه کوه امیدم ولی زندانی زندان بیحالی . . . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 2:34 قبل از ظهر توسط کسرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
...
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 اسفند 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
|
RSS
|